مردی صاحب همسر و کودکی هفت ساله بود.مرد به واسطه کار زیاد و رنج فراوان بسیار تندخو بود.
روزی کودک در خانه مشغول بازی بود در حین بازی گلدان کوچکی شکست .
مرد که تازه به خانه آمده بود از جای بلند شد بر سر کودک فریاد کشید و در آخر سیلی به گوش او نواخت.
کودک گریه نکرد..محکم بالحنی که از یک کودک هفت ساله بعید می نمود گفت: قول می دهم وقتی بابا شدم هرگز پسرم را به خاطر بک گلدان نزنم اصلا هیچ وقت او را نزنم.مرد لرزید...و هم در کودکی چنین قولی به خود داده بود...





